|
خاطرات يك جنگاور آريايي
|
||
|
خاطراتي از يك جنگاور آريايي در جسم هاي مختلف... |
پس از عبور از شمال شرق یونان به داردانل رسیدیم، وضعیت سواحل به قدری نزدیک بود که از اینجا می شد سواحل آسیا را به چشم دید. ارتش والریانوس در راه بود تا خود را به داردانل برساند تا از آنجا نیروهای مزدور که اکثرا طوایف شمال دانوب بودند، به او بپیوندند. شمار زیادی از ژرمن ها در آنجا گرد آمده بودند. آنها که از تاخت و تاز در قلمرو امپراتوری ناامید بودند، همچون ما امید داشتند در این لشگرکشی ثروتی چشمگیر را از راه غارت به دست آورند. آموزش نیروهای مزدور گروه به گروه انجام می گرفت، رومیان از قبایل شمالی نمی خواستند که به عنوان سرباز در واحدهای نظامی لژیون بجنگند، چرا که سربازی که در لژیون می جنگید ، آموزش های بسیاری دیده بود و رومیان در آن مدت کوتاه نمی توانستند نیروهای گوت و ژرمن را طوری آموزش دهند که بتوانند در لژیون ها ی رومی جا بگیرند و پیکار کنند.
نیروی رزمی سربازان لژیون و همچنین دلیری آنها مزیتی بر جنگجویان من و طوایف ژرمنی و شمال دانوب نداشت، ولی نظم و انضباط آنها آهنین بود و ذره ای خلل در آن راه نمی یافت. آنها می آموختند که به هنگام پیشروی ندوند و هیجان خود را نگاه دارند تا هم صفوف لژیون در هم نریزد و هم نیروی خود را ذخیره کنند. بار ها دیده شد که یک دسته لژیون رومی در مقابل بارانی از تیر که بر سرشان می بارید، سپر های بلند و مستطیل شکل خود را بر سر می کشدیدند سپس صف اول سپرها را به جلو می گرفت و صف آخر روی به پشت سپر ها را در دست داشت و جناحین لژیون به همین ترتیب عمل می کردند، با این کار کمانداران دشمن نمی توانستند با این روش تلفاتی جدی بر رومیان وارد سازند.
برخی جنگجویان ژرمن که تجربه ی نبرد با رومیان را داشتند، از دلاوری رومیان اصیل سخن می گفتند و گفته میشد رم شهریست در ایتالیا که در جنوب ژرمانیا واقع است و بر هفت تپه بنا شده و شهری زیباتر و ثروتمند تر از آن وجود ندارد. آنها می گفتند که رومیان در لشگرکشی های خود تجهیزات کاملی را به همراه می برند و هرگاه در جایی توقف کنند، دور ارودگاه را دیواری می کشند تا مورد شبیخون نیروهای دشمن قرار نگیرند. در شهر رم ، قلب امپراتوری روم دو گروه می زیستند، بردگان و اهالی روم. بردگان به دلیل سیاست توسعه طلبانه ی روم و فتوحات گسترده همواره وجود داشتند و از حقوقی هم بهره مند نبودند، اهالی روم هم بی آنکه کار کنند، از طرف حکومت روم به آنها مزد داده می شد و از این روی هرکس به کار مورد علاقه ی خود مشغول می گشت و درآمد را شرط نخست برای کار قرار نمی داد.
آموزش های اندک ما آغاز گشت، خود ما یک گروه 40 نفره بودیم ، 20 تن دیگر را که از طوایف گوتی بودند، برما افزودند تا در گروه ما آموزش ببینند. به دلیل ورزیدگی افراد که همگی قامتی رسا و هیکل هایی تنومند داشتند، آموزش هایی که به منظور تقویت بنیه ی افراد بود، کاری پوچ به شمار می رفت، به همین دلیل تنها انضباطی را که لازم به رعایت آن بودیم و همینطور جای گیری در واحدهای نظامی را بر ما آموختند. بیشتر دوستان من تبر را سلاح مورد علاقه ی خود می دانستند که و باقی شمشیر دو دم و سنگین را به کار می بردند. نوع پوشش و کلاه خود و زره سربازان انتخابی بود و هرکه هرچه داشت می پوشید و بر سر می نهاد، چون ما به عنوان نیروی مزدور به خدمت گرفته شده بودیم و سرباز لژیون نبودیم تا از ارتش روم به ما کاسک و زره دهند.
ما همچنان در انتظار رسیدن قوای اصلی روم بودیم تا که والریانوس با سپاه نیرومند خود به داردانل رسید. نیروهای مزدور که اکنون به 35 هزار نفر می رسیدند، کمک بسیار خوبی بر توان نظامی ارتش روم بودند. امپراتور پس از آگاهی بر شمار نیروها ما را به ارتش خود ملحق نمود و راه پیمایی ارتش روم به سوی خاک ایرانیان آغاز گردید.
از داردانل حرکت خود را آغاز کردیم و برای گذر از تنگه نیازی به پل و قایق نبود، زیرا نیروی دریایی قدرتمند روم که در دریای مدیترانه و ایژه پراکنده بود، سپاهیان را به ساحل آسیا انتقال داد. دیگر کاری نمانده بود جز اینکه مستقیم از راه آسیای صغیر به سوی قلمرو ایرانیان رهسپار شویم. ما در روز هنگام طلوع خورشید از خواب بر می خواستیم و پس از دریافت جیره ی روزانه، به راه پیمایی مشغول می گشتیم و حرکت ارتش، بی وقفه تا غروب آفتاب ادامه می یافت. هرچه بیشتر به شرق می رفتیم، از فرهنگ یونایان که در بالکان و همینطور مغرب آسیای صغیر طنین افکنده بود، دور تر می شدیم و فرهنگ آریاییان مشرق بیشتر نمایان می گشت. با فرارسیدن تابستان به شمال کیلیکا رسیدیم و در آنجا که دروازه ی کیلیکا خوانده می شد، دو رشته کوه در طرفین دیده می شدند. هنگامی که به تارسوس تختگاه کیلیکیا رسیدیم، والیران دستور به توقف ارتش داد. مشخص شد که امپراتور پیش از حرکت ارتش به حاکم کیلیکا پیک فرستاده و شمار زیادی نیروی محلی را خواهان شده تا آنها را وارد ارتش کند و بدین وسیله سپاه روم را نیرومندتر سازد.
کیلیکا کشوری کوچک بود که تحت الحمایه ی رومیان به شمار می رفت، پادشاه آنجا از استقلال نسبی برخوردار بود، ولی به امپراتوری روم خراج می پرداخت و در هنگام جنگ نیرویی در اختیار رومیان قرار می داد.مردمان خوشبختی در آنجا می زیستند که به ماهیگیری و تجارت دریایی اشتغال داشتند و دلیری آنها زبانزد مردمان آسیای صغیر بود. اگر از کیلیکا می گذشتیم، به آنتیوخ (انتاکیه) می رسیدیم که مدت زمان زیادی نمی گذشت که شاهنشاه ایرانیان، آن را به تصرف در آورده بود. پس از پیوستن نیروهای کیلیکی به بدنه ی اصلی ارتش روم، به ما گفته شد می توانیم یک هفته به استراحت بپردازیم. راه پیمایی طولانی که از اروپا صورت گرفته بود، سربازان را خسته کرده بود و این فرصت خوبی برای تجدید قوای نیروها به شمار می رفت. گفته می شد پس از پایان یافتن این هفته، والریانوس تصمیم دارد به آنتیوخیا حمله ور گردد و آن را از ایرانیان بازستاند.
در جنوب کیلیکا اردو زده شد و نیروی دریایی روم که هم گام با ارتش در ساحل حرکت می کرد، در جنوب اردوگاه قرار گرفت تا از حمله ی ناگهانی و احتمالی نیروی دریایی ایران به قوای روم بکاهد، ایرانیان به تازگی آنتیوخ را متصرف شده بودند و احتمال نمی رفت فرصت آن را یافته باشند تا بتوانند نیروی دریایی مجهزی گرد آورند، ولی رومیان بیش از اندازه محتاط بودند و این احتیاط آنها سبب نفرت من و دوستانم بود. چرا احتیاط خود را هم بر سربازان رنجور تحمیل می کردند و این سربازان خسته بودند که پس از یک روز راه پیمایی مجبور به ساختن حصاری کوتاه بر گرد اردوگاه بودند. از آنجا که حصار با گل ساخته می شد، آن قدر محکم نبود که بتواند جلوی هجوم نیروهای دشمن را بگیرد، ولی فایده آن ، این بود که مانع از غافل گیری ارتش می گشت و سربازان فرصت می یافتند تا خود را برای نبرد آماده کنند و صفوف خود را بیارایند. هنگامی که در اسکاندیناوی بر دهکده ها می تاختیم، یگانه امتیاز ما صفوف منظم مان بود که چون رعدی بر نیروهای متفرق آنجا که از فرط هول شدن فرصت آراستن صفوف نداشتند ، فرود می آمد. در این موارد حتی اگر دشمن ده برابر ما نیرو داشت، به دلیل نداشتن صفوف منظم قادر به مقابله نبود و سربازانش همگی کشته می شدند.
رومیان بر این نکته واقف بودند و یکی از علت وسواس آنها برای سربازان لژیون همین بود، وگرنه می توانستند مزدوران را به راحتی به سلاح لژیون های رومی مجهز کنند. ولی منظم نگاه داشتن صفوف و شیوه ی نبرد در لژیون ها ، نیازمند آموزشی نسبتا طولانی بود و رومیان را آن اندازه عقل بود که کیفیت را فدای کمیت نکنند. چون یک گروه 100 نفره که دارای صفوف باشد، خواهد توانست ولو برای مدتی کوتاه، در مقابل هجوم سربازانی بیشتر مقاومت ورزد، ولی یک گروه 1000 نفره که فاقد صفوف منظم و در هم ریخته است، در جلوگیری از حمله ی یک دسته سرباز 100 نفره عاجز است.
پس از برپایی اردوگاه ، اقامت گاه 35 هزار مزدور، شرق اردوگاه تشخیص داده شد، به احتمال بسیار والریانوس که گمان می برد احتمال اینکه از شرق توسط ایرانیان مورد هجوم قرار بگیرد بسیار است، ما را در آنجا قرار داد که اگر شبیخونی انجام شد، ما سپر سربازان رومی شویم. در این یک هفته من دوستان جدیدی یافتم و با یک رومی هم آشنا شدم. او گفت که در زمان پادشاهی گوردیانوس هم با ایرانیان جنگیده است و پس از شکست قوای روم به همراه آنها عقب نشینی کرده است. او می گفت تکیه ی ارتش روم بر پیادگان و تکیه ارتش ایران بر سوارنظام است. به همین دلیل سربازان لژیون برای مقابله با سواران چنین آموزش داده می شوند که بتوانند نیزه ی "پیلوم" را طوری پرتاب کنند تا در سینه ی اسب فرو برود و او را به قتل برساند. همچنین از رشادت های ایرانیان سخن ها گفت و از تهور نظامی آنها تعریف ها کرد. پس از اینها یادآور شد که دولت روم چند صد سال است که با ایرانیان درگیر است و هنوز موفق به جدا ساختن ذره ای از خاکشان نشده است، چرا که مردمانی دلیرند و دشمنانی خطرناک که نمی توان به سادگی آنها را شکست داد....
یک هفته استراحت نیروها به اتمام رسید و راه پیمایی ما به سوی آنتیوخیا آغاز گشت، براین آگاه بودم که در جنگ های حصاری، اگر مدافع بر فنون دفاع آگاهی داشته باشد، ارتش مهاجم تلافتی بسیار خواهد دید. ما به سوی مشرق روان شدیم و هنگام ورود به شمال شام، از رودخانه ای گذشتیم که پس از آن کم کم هاله ای مبهم از انتاکیه را می شد از دور به چشم دید. شگفت این بود که ایرانیان ارتشی برای مقابله با رومیان اعزام نکرده بودند و این سکوت آنها به گفته ی رومیان ترسناک تر بود، چرا که که چنین می مانست که سعی در کشاندن قوای روم به قتلگاه دارند. گفته میشد گرفتاری هایی در قلمرو ساسانیان پیش آمده که شاهنشاهشان شاپور، از هجوم منظم نیروهای روم آگاهی نیافته تا بتواند ارتشی برای مقابله اعزام کند، ولی ایرانیان راعادت این بود که در جنگ های سرنوشت ساز ، همواره شاهانشان حضور داشتند و فرماندهی را شخصا بر عهده می گرفتند.
هنگام غروب خورشید، آن قدر به آنتیوخ نزدیک شده بودیم که می شد دیوارهای آن را تشخیص داد، والریانوس فرمان به توقف سپاه داد و طبق معمول به بنا کردن دیوار پیرامون اردوگاه مشغول گشتیم، زیرا این بار در خاک ایرانیان بودیم و هر آن ممکن بود ارتشی اردوگاه را مورد حمله قرار دهد... پس از پایان یافتن کار حصار که به دلیل تقسیم درست کار زیاد هم طول نکشید، خسته و رنجور به خواب رفتیم تا روز بعد محاصره ی شهر را آغاز نماییم...
پس از تاراج دهکده منازل را طعمه ی آتش سوزی ساخته و راه خود را به سوی جنوب ادامه دادیم و در راه چندین آبادی دیگر را غارت کرده و نابود ساختیم. سرمای بسیار سخت نیروی رزم مردان را تحلیل برده بود و دهکده ای یارای مقابله با ما را نداشت، تاخت تاز در تاریکی شب و سکوت نیستی آور آن راه پیروزی را هموار می ساخت. هر غارت به جای آنکه عطش ما را فرو نشاند، ما را بیشتر برای غارت دیگر جاها تطمیع می ساخت و تا جایی پیش رفتیم میشد آن سواحل شمالی بالتیک را به چشم دید. تعداد ما به 30 نفر رسیده بود، یعنی حدود نصف آن چه که از شمال به راه افتاده بودیم. باقی در نبرد ها به کشتن رفته بودند. افرادی که باقی مانده بودند، به دلیل شرکت در نبردهایی چند و زنده ماندن از روحیه ای نیرومند بهره مند بودند و ترس و وحشت نمی توانست آن دلاوران را مانع شود.
اکنون دو راه پیش روی داشتیم، یا می بایست به سوی مغرب برویم و در صورت انجام این کار به رومی ها که بر نیمی از اروپا حکم می راندند بر می خوردیم که تعداد اندک ما اجازه ی تاخت و تاز در قلمرو آنها را نمی داد. در صورت رفتن به سوی جنوب با جنگجویان گوت و ژرمن مواجه می گشتیم که جدای از نیرومندی بسیار پرتعداد بودند و ما را یارای نبرد با آنها نبود. بهتر آن دیدیم راه خود را به سوی متصرفات روم در بالکان هموار سازیم، در این صورت می توانستیم روستاهای شمالی آن مناطق را مورد غارت قرار دهیم و در صورتی که ارتشی برای جلوگیری اعزام می گشت، به شمال دانوب عقب می نشستیم و رومیان را توان مقابله با ما نبود.
با این اوصاف طی جلسه ای که با دوستانم برگزار نمودم، بهترین مکان جهت تاخت و تاز و غارت جنوب دانوب تشخیص داده شد. دستور به حرکت گروه دادم و به سرزمین اقوام ژرمن قدم نهادیم. در راه چند جنگجوی ژرمن به ما برخوردند و هنگامی که دانستند ما نیز برای غارت به سوی جنوب می رویم، به ما پیوستند، ولی فرماندهی مرا نپذیرفتند و ترجیح دادند که با وجود اتحاد، فرمانده ی مستقل خود را داشته باشند و از ما فرمان نگیرند.از آنجا که به نیروی رزمی و همینطور دانش آنها که بیشتر با ماورای دانوب آشنا بودند، نیازمند بودم، این پیشنهاد آنها را پذیرفتم. با گذر از میان اروپا خود را به شمال دانوب رسانیدیم ، تا اینجا مجور بودیم وسایل موردنیاز خود را با داد و ستد به دست آوریم، چندان مشکلی پیش رویمان نبود، غارت چندین دهکده دستمان را تا آن حد باز گذاشته بود که بتوانیم ما یحتاج روزانه خود را به دست آوریم. به دو دلیل نمی توانستیم در سرزمین ژرمن ها به تاخت و تاز بپردازیم، دلیل اول وجود دوستان ژرمنی در گروه خود و دلیل دوم شمار فراوان نیروهای جسور و دلاور آنها.
دوستان ژرمنی مان که همچون ما نیرومند بودند، از ثروت سرزمین های آن سوی دانوب سخن ها گفتند و خاطره ها بازگو کردند که امید افراد مرا بیش از پیش ساخت. من بر آن بودم دهکده ای را در شمال دانوب که متعلق به رومیان هم نبود، تسخیر کرده و از آن به عنوان پایگاهی برای غارتگری های خود استفاده کنیم، هنگامی که این تصمیم را دوستانم در میان نهادم، از آن استقبال کردند.
شبانه به دهکده ای تاخیتم و پس از آنکه تمام مردان را به قتل رساندیم، در آنجا ساکن شدیم، مدت زمانی گذشت تا خستگی آن سفر طولانی از تنمان به در رود. در این فاصله دو تن از دوستان خود را به همراه یکی از دوستان ژرمن به ماورای دانوب گسیل داشتم تا اطلاعات کافی کسب کنند و مناطق خوب را که هم کم خطر و هم پرثرویت است، بشناسند.
آنها بازگشتند و پس از آنکه از جاهای مشخص باخبر شدیم، آهنگ سفر کردیم. روزی که می خواستیم فردایش حرکت خود را آغاز کنیم، ناگاه دیدیم یک گروه چند صد نفره سوار رومی به سوی دهکده آمدند. آنها سراغ فرمانده ی این ده را گرفتند، پس از رویارویی مردی را دیدم با قدی متوسط ، موهای کوتاه و جوگندمی و چشمانی سیاه که بدن خود را با زره ای زیبا پوشانده بود و کلاه خودی زیباتر که پرهای قرمزرنگ بر فرازش بود، زیر بقل نهاده بود. به من گفت ای مرد! آیا خواهان ثروت و افتخار هستی؟ پاسخ دادم ثروت را جنگجویانم و افتخار را خدایانم نصیبم ساخته اند. از این سخن من برآشفت، ولی از آنجا که مردی خردمند بود، با فرو بردن خشم خود چنین گفت: خداوند ما والریانوس با لشگری بسیار نیرومند و پرتعداد به سوی مشرق در حرکت است تا دولت جهانی جدید را که در شرق تشکیل شده براندازد و پادشاه آنجا راکه شاپور نام دارد، اسیر ساخته و به روم بیاورد. در این راه ما دیگر اقوام را وارد ارتش کردیم تا هم نیرومندتر شویم و هم آنها از ثروت سرشار آنجا بهره ای برند و از وحشی گری و دست اندازی به مرزهای درونی روم بپرهیزند.
از این سخن فرمانده ی رومی حیرت کردم، چرا که قبلا از همان دوست ژرمن در مورد این حکومت شرقی شنیده بودم و این دوست گفت آنها حدود هزار سال است که سرور مشرق جهان هستند و بر نیمی از دنیا حکم می رانند. از ثروت آن کشور هم بسیار شنیده بودم و گفته شده بود ثروت سرشاری در اختیار مردمان آنجاست، از آنجا که خود یارای تاختن به درون مرزهای این امپراتوری نیرومند را نداشتم، بهترین فرصت را جهت غارت و تحصیل ثروت و قدرت در اختیار دیدم و بر آن شدم از این شانس نهایت بهره را ببرم.
فرمانده ی رومی که نگاهش را به من دوخته بود، وقتی سکوت مرا دید، گفت آیا خواهان پیوستن به ارتش روم هستید؟ آیا زمان آن نیست که از این وحشی گری دست بردارید و هم ما به جای دریدن یکدیگر به آن دشمن نیرومند که در مشرق، هستی حکمومت های اروپایی را در معرض تهدید قرار داده است پنجه در افکنیم؟ پاسخ دادم ما 40 نفر هستیم، ولی هر یک از این مردان دست کم در ده ها جنگ شرکت نموده اند و به پیروزی دست یافته اند. مرد رومی گفت، از روزی که به ارتش روم بپیوندید، حتی تا پیش از نبرد مزد خود را دریافت خواهید داشت و پس از پیروزی در غارت نیز سهم خواهید داشت. به او گفتم ارتش چه زمانی به سوی امپراتوی ایرانیان به راه خواهد افتاد؟ مرد پاسخ داد که من برای سربازگیری به این سوی دانوب اعزام شده ام تا نیروی قبایل این سوی را به سمت روم بکشانم در کمک رسان جنگ با ایرانیان باشند. شما به سوی جنوب بروید و در تنگه ی داردانل، آنجا که از اروپا به آسیا می توان قدم نهاد، منتظر بمانید. دیگر نیروهای جمع آوری شده آنجا هستند و من با شما یک رومی را می فرستم تا راهنمای شما باشد و همچنین شما را به رومیان بشناساند. در آنجا تحت تعلیم قرار خواهید گرفت که چگونه در واحد های نظامی لژیون جای بگیرید و بر اساس آن بجنگید.
ما به همراه یکی از رومیان به سوی جنوب رهسپار شدیم تا خود را به "داردانل" برسانیم. در راه سرزمین های سبز و خرم و شهرهای ثروتمند و مردمانی که به داد و ستد مشغول بودند، توجه مرا جلب کرده بودند. به زندگی وحشیانه خود در اسکاندیناوی می اندیشدیم و به سختی ها و رنج هایی که در آنجا کشیده بودم...حالی عجیب فراتر از مستی داشتم، گویا خدایان مرا انرژی بخشیده بودند....
در آن روز تقريبا ۵۰ روز از آغاز زمستان مي گذشت، هنگام غروب آفتاب از خواب برخواستم و ديگران را هم برخيزاندم و گفتم خود را آماده كنيد كه به زودي زمان حمله فرا مي رسد... برف مي باريد و آسمان در شب سرخي بسيار زيبايي به خود گرفته بود.
آنها تبرهايشان را آماده كردند، در واقع ما جز تبر سلاح ديگري نداشتيم، نه زره داشتيم و نه كلاه خود. نزديك ترين دوستم كه هرماخ نام داشت، به من گفته بود كه در صورت پيروزي سلاح ها، زره ها و كلاه خود هاي بسيار خوبي به دست خواهيم آورد. من افراد را جمع كردم و با آنها چنين گفتم :
اي دوستان و برادران من، تمام رنج هايتان و خستگي اين راه در اين سرماي شديد در صورت فتح اينجا پايان خواهد پذيرفت... به آن لحظه بينديشيد كه آنها را شكست داده ايم و تمام اموالشان مال ما خواهد بود... زنانشان...دخترانشان.... آذوقه شان، سلاح هايشان و خانه هايشان..... پس از فتح اينجا من به شما فرصت مي دهم كه به مدت ۱۵ روز در اينجا استراحت كنيد و بخوريد و بياشاميد و زنان آنها را در آغوش بكشيد. پس با جديت بجنگيد و بدانيد در صورت مرگ نزد خدايان خواهيم رفت و در والهالا (تالار كشتگان) به حضور هم خواهيم رسيد و يكديگر را خواهيم ديد و خدايان پذيراي ما خواهند بود...
سپس تبر خود را به دوش انداختم و آن جنگجويان دلير با قامت هاي بلند و هيكل هاي تنومند و موهاي سرخ و يا طلايي زيبا كه بر شانهايان مي ريخت، با فرياد هاي رعد آساي خود بر سخنان من مهر تائيد گذاشتند و من شادمان از داشتن چنين سربازان دليري به نتيجه ي نبرد اميدوار تر شدم.
سپس دوستم هرماخ را صدا زدم و به او گفتم تو فرماندهي ۳۵ نفر از اينها بر عهده بگير و از شرق به آنجا حمله كن و من با ۳۵ نفر ديگر از غرب به آنها خواهيم تاخت. فقط زمان تاختن ما بايد تقريبا يكي باشد تا دشمن از دو سو مورد حمله قرار گيرد و زود نابود شود. تو بايد با دقت تمام و آرامش مطلق به سوي دهكده ي آنها رهسپار شوي، طوري كه آنها متوجه نشوند ،هنگامي كه به ۳۰ قدمي آنجا رسيدي، آتشي كوچك بيفروز تا ما شما را ببينيم و هنگامي كه آتش ما را ديدي، با شدت تمام حمله كن.ما هم از غرب به همين ترتيب پيش مي آييم و هنگامي كه به نخستين منزل چوبي رسيدي، با فرياد هاي خود به ما بفهمانيد كه آنجا هستيد و ما هم با فرياد هايمان به شما پاسخ خواهيم داد، آنگاه شروع به جنگ كنيد و هر مرد مسلحي را كه يافتيد بكشيد. ما نيز چنين خواهيم كرد....
آنگاه آن دوست دلير مرا خاطرنشان ساخت كه آنچه گفته ام دقيق اجرا خواهد كرد. آنگاه با ۳۵ نفر كمي از مقر آن قبيله دور شديم تا هنگام دور زدن ما را نبينند و سپس آنها را دور زديم و از غرب آنها سر در آورديم، حدس زدم كه هرماخ با افرادش بايد اكنون در شرق باشند و با ديدن آتش آنها حدسم به يقين تبديل شد، ما نيز آتشي افروختيم و آن ها با ديدن آتش ما با هيجاني شديد و فرياد هايي لرزه آور به دهكده ي آنها حمله ور شدند.
ما نيز چنين كرديم. تبر بلندي را كه بر دوش داشتم بر دست گرفتم و به نخستين منزل كه رسيدم با تبر در را در هم شكستم و وارد شدم. جنگجويان آن قبيله به قدري غافلگير شده بودند كه حتي فرصت اينكه سلاح هايشان را در دست بگيرند نداشتند، با كشتن مردان درون آن خانه آنجا را سريع ترك كردم و همينطور خانه به خانه به سوي مركز دهكده آنها پيش مي رفتيم. همهمه ها و صداها و فريادهاي ما و همينطور صداي اصابت تبرها و در هم شكستن درهاي چوبي به آنجا رسيده بود و هنگامي كه ما به آنجا رسيديم مرداني را ديديم كه مسلح شده بودند و آماده ي جنگ بودند.
ما از كودكي مي آموختيم فقط شجاعان به والهالا قدم مي نهادند، علاوه بر اين جنگيدن براي ما بزرگترين لذت بود. هنگامي كه يك ميدان جنگ را ميديديم و به آن وارد ميشديم، گاهي از لذت چنان مست ميشديم كه جنون عجيبي ما را تسخير مي كرد و چون حيوانات وحشي مي دريديم و مي كشيم و نه درد زخم را حس مي كرديم و نه خطر ميدان جنگ را.
بي تزلزل به آنها حمله برديم، هرماخ با افرادش هم از آن سوي پيش مي آمد، فرمانده ي آنها را با آن كلاه خود زيبا و زره شناختم و به سوي او رفتم و تبري برايش انداختم كه با شمشير بلند و دو دم و ضخيمي كه در دست داشت آن ضربه را منحرف ساخت. پيدا بود كه قدرت بدني بالايي دارد، سپس شميرش را بر گردن من انداخت كه با تبرم آن را پس زدم و تا خواست آن را به عقب ببرد و ضربه اي ديگر وارد كند، تبر سنگين من به روي سينه اش فرود آمد و زره ي او را شكافت و به سينه اش رسيد و در آن فرو رفت. از شدت درد زانو زد و سپس خونهايي با خرخر از دهانش خارج شد و بر زمين افتاد. در آن هنگام هرماخ هم از شرق به آن مردان حمله ور شد و آنها چون از دو طرف مورد حمله قرار گرفته و محاصره شده بودند، خيلي زود كشته شدند.
جنگ به نفع ما پايان يافت. ولي نزديك به ۱۵ نفر از جنگجويان ما كشته شده بودند. ما مي دانستيم آنها اكنون در والهالا هستند... اين بود كه براي مرگشان غمگين نبوديم، ولي از اينكه اشخاصي را نداشتيم تا جايگزين كشته شده ها كنم ناراحت بودم.
سپس به افرادم اجازه ي شروع غارت دادم و آنها به كلبه هاي ان دهكده حمله ور شدند و هر كه به يك كلبه وارد شد و اموالي را غارت كرد و زن يا دختري را در آغوش كشيد. خود ما نيز چنين كرديم.
اموال بسيار خوبي نصيب ما شد، تقريبا به تمام افراد كلاه خود هاي شاخ دار ( دو شاخ ) رسيد و زره هم به قدري زياد بود كه اضافه هم آمد. آذوقه ي فراواني هم در آنجا بود. به قولي كه به آنها داده بودم عمل كردم و افرادم و خود ما ۱۵ روز در آن دهكده بوديم و در اين مدت كاري نداشتيم جز تفريح كردن و خوردن و نوشيدن.....
پيروزي در اين نبرد در واقع سرنوشت مرا تغيير داد و حس اعتماد به نفس مرا بسيار بالا برد، به طوري كه آغازي شد براي تهاجمات جدي و اتفاقات شگفت آور زندگي ام....
درود... قول داده بودم كه هنگامي كه به طور كامل به آن خاطرات دست يافتم، آنها را براي شما هم بنويسم، امروز كه ميان صدای پرندگان و هواي خنك غروب قدم مي زدم، دريافتم كه تقريبا خاطرت كامل آن دوره از زندگي ام آشكار شده و در حالي كه از هواي بسيار فرحبخش سرمست بودم، رهسپار خانه شدم...
******
اين خاطره مربوط به 1700 سال پيش مي باشد، هنگامي كه در يك جسم ديگر در شمال آلمان در اسكانديناوي مي زيستم....
نام من اِرخاگنر بود، هنگامي كه ۶ سال داشتم، پدرم در يكي از جنگها كه به يك قبيله ي ديگر تاخته بودند كشته شد. من در تمرينات سخت جامعه ام بزرگ شدم، تا سن ۱۷ سالگي كاري جز ورزش و آموزش هاي جنگي نداشتم، جز هنگامي كه به جنگل هاي اطراف مي رفتم كه به تفريح مشغول ميشدم، من مادري داشتم كه او هم بسيار سخت كوش بود، دو برادر هم داشتم كه آنها از من كوچكتر بودند.
رفته رفته من بزرگ شدم و هنگامي كه به ۱۹ سالگي رسيدم، قامت من به ۲ متر رسيده بود و قدرت بدني بسيار بالايي پيدا كرده بودم، اكثر هم نژادانم همينطور بودند. ريش من طلايي و مش مانند بود و موي سرم هم به همين رنگ بود كه به روي شانه هايم مي ريخت و با ريشم مخلوط ميشد. در همان دوران به دليل قدرت بدني بالايي كه داشتم آرام نمي گرفتم و مدام به شكار مي رفتم و به قطع درختان مشغول بودم. رفته رفته تصميم گرفتم زندگي ام را مستقل كنم، چرا كه اكثر جوانان وايكينگ تقريبا از همين سن مستقل مي شدند.
من و جمعي از دوستانم كه به ۴۰ نفر مي رسيديم، به كوچ به نواحي جنوبي اسكانديناوي پرداختيم. سلاح عمده ي ما معمولا يك تبر دو سر بود كه در دست مان سلاحي بسيار خطرناك به شمار مي رفت. به ويژه آنكه مي دانستيم همانگونه كه خدايان به اجدادمان گفته بودند، در صورت رشادت بيش از اندازه در ميدان نبرد، پس از كشته شدن به "والهالا" مي رفتيم. اين بود كه از جنگيدن لذت مي برديم.
به دليل برتري جسمي كه بر ساير دوستانم داشتم، و همينطور قدرت بدني بالاتر، آنها مرا به عنوان رهبر خود برگزيدند و قرار شد كه هر چه من فرمان دهم همان باشد.
من تصميم گرفتم كه بهتر اين است كه به كرانه هاي درياي بالتيك برويم و آنجا را مورد تهاجم قرار دهيم، زيرا مردمان آنجا هم زمين هاي خوبي دارند و هم زن هاي زيبايي در آنجا يافت مي شود. ولي يكي از دوستانم مرا از اين كار بر حذر داشت و گفت تا قوي نشده ايم و افراد روحيه ي شديد جنگي پيدا نكرده اند، جنگيدن با نورديك هاي جنوبي و يا تهاجم به قبايل آنها كاريست بسيار خطرناك.
من راي او را پذيرفتم و تصميم اين شد كه نخست در در جنوب غربي اسكانديناوي يعني شمال دانمارك به تاخت و تاز بپردازيم.
ما سفرمان را به آنجا دراز كرديم، غذايمان معمولا شكار بود و شكار در آن نواحي بسيار يافت ميشد و از نظر غذا در مضيفه نبوديم. به ويژه آنكه همه جوان و نيرومند بودند و توانايي اين را داشتند كه خستگي و سختي را تحمل كنند. در واقع خستگي و سختي براي ما كه از كودكي با سختي بزرگ شده بوديم معنايي نداشت و حتي مرگ در ميدان جنگ را نوعي افتخار بسيار بزرگ مي دانستيم.
در راه به حدود ۳۰ وايكينگ ديگر برخورديم، آنها به ما پيوستند. چرا كه اين اتحاد مايه ي قدرت هر دو گروه ميشد و پذيرفتند كه من فرمانده ي آنها باشم. تعداد ما به ۷۰ نفر رسيده بود، مدت ۱۶ روز ديگر راه پيموديم تا كه از دور جايگاه يك قبيله آشكار شد... بهتر ديديم به جاي اينكه مستقيم به آنها هجوم آوريم آنها را غافلگير نماييم. اين بود كه دستور توقف دادم، از دور چنين به نظر مي رسيد كه در آنجا حدودا ۴۰۰-۵۰۰ نفر ساكن باشد، اگر كودكان و زنها را كسر مي كرديم، ما بايد حدودا با ۱۵۰-۲۰۰ مرد مي جنگيديم. اين بود كه جنگيدن در روز كاري عاقلانه به نظر نمي رسيد. هنگامي كه توقف كرديم زمان زيادي نمي گذشت كه خوشيد بالا آمده بود، نزديك هاي ظهر بود، به افراد گفتم به استراحت بپردازند و سعي كنند بخوابند چرا كه با فرا رسيدن شب بايد حمله را آغاز كنيم.
افراد كه به دليل پيمودن راه از صبح زود خسته بودند، به استرحات پرداختند و فقط ۳ نفر را به نگهباني در اطراف گماشتم. خودم در انديشه فرو رفتم... آيا ما ستمكار بوديم؟؟؟ چرا بايد مال مردم را غارت كنيم و زن هايشان را به اسيري بگيريم؟؟ چرا بايد زندگي منظم آنها را بر هم زنيم؟ ولي با كمي انديشه ديدم كه معاش آنها هم از همين راه مي گذرد. من باور داشتم كه قانون جنگل حكمفرماست و چنين بود.
اين بود كه اين خيالات را از خود دور كردم و به استراحت پرداختم... زيرا قرار بود نخستين نبرد بزرگ خود را آغاز كنم و در صورت پيروزي هم اقتدار من نزد دوستانم افزايش مي يافت و هم آوازه ام بيشتر مي شد.....
|
|